زمان جاری : پنجشنبه 30 فروردین 1397 - 8:08 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم






ارسال پاسخ
تعداد بازدید 273
نویسنده پیام
maryam_2020 آفلاین


ارسال‌ها : 17
عضویت: 22 /2 /1394
محل زندگی: تهران
سن: 19

تشکر شده : 7
حکايت مرد اسیر و شاه
حکایت از گلستان سعدی
در يكى از جنگ‌ها، عده‌اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد

شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد

بگويد.

وقت ضرورت چو نماند گريز


دست بگيرد سر شمشير تيز

ملک پرسيد: اين اسير چه مى‌گويد؟

يكى از وزيران نيک محضر گفت: اي خداوند همي‌گويد:

والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس


ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.
وزير ديگر که ضد او بود گفت: ابناي جنس ما را نشايد در حضرت پادشاهان جز راستي سخن گفتن. اين ملک را دشنام داد و ناسزا

گفت. ملک روي ازين سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسنديده‌تر آمد مرا زين راست که تو گفتي، که روي آن در مصلحتي بود و بناي

اين بر خبثي. چنان‌كه خردمندان گفته‌اند:

دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز

هر كه شاه آن كند كه او گويد

حيف باشد كه جز نكو گويد

سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 - 23:26
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از maryam_2020 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: spwrrhymy &
spwrrhymy آفلاین



ارسال‌ها : 2
عضویت: 10 /3 /1395
تشکرها : 3

پاسخ : 1 RE حکايت مرد اسیر و شاه
محیا ؟؟؟؟

جمعه 14 خرداد 1395 - 20:08
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | حکايت مرد اسیر و شاه | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS